

حالا هی بیا این آرای باطله رو بزن تو سر کروبی. هی منکر محبوبیت شیخ بشو!!! نا مرد تا کجا آخه
تقی (فرزند ارشد کروبی) اسلحه می کشد وآن را مسلح می کند: محافظارو خبر کنید …بهمون حمله شده!….می خوان با قیافه ی موسوی ما رو فریب بدن!

فاطمه کروبی سریعاً با سایتهای ضد انقلاب تماس می گیرد:آخه چرا حکومت باید به اینجا برسه … همین الان با گاز خردل به ما حمله کردن!.مسئول مستقیم جان مهدی، حکومت است وبس !…ما زجر کشیده انقلابیم! …ما…
محمد:پدر دیدی چطوری به من نگاه می کرد! ….من مطمئنم که قصد وغرضی داشت !
مهدی کروبی: بزارید بیاین..من برای مردن آماده ام…. من نمی خوام از “چیز”بمیرم !…من حاضرم هرگونه هزینه ای را متقبل بشم …..من…
یکی ازمحافظان کروبی غروغرکنان از اطاق بغل خود را به جمع می رساند وکلید در باز کن را فشار می دهد…کروبی اسلحه را از تقی می گیرد و به سمت محافظ بخت برگشته نشانه می رود:می دونستم …می دونستم که دست تو هم با اونا تو یه کاسه ست!…اعتراف کن…اعتراف کن که تو بودی تو غذام چاقو ضامن دار می انداختی !…اعتراف کن که تو خبر سیصد میلیون شهرام رو لو دادی!
دندانهای مصنوعی کروبی براثر هیجان به پرواز در می آیند!نوه کروبی دندانها را بین زمین وآسمان می گیرد!کروبی شلیک می کند!
محافظ کروبی که روزی هزار بار به خاطرشغلش به خودش فحش می دهد بازحمت خود را به در می رساند… موسوی در آستانه در ظاهر می شود….کروبی خود را جمع وجور می کند تازه یادش می آید که قرار این شوی تلویزیونی را چند روز پیش گذاشته بود!دوربین ها روشن می شود!
-سلام علیکم
-آنچنان انحصار طلبی بر کشور حاکم کرده اند که …(صدای کارگردان :کات!…آقای کروبی این بیانیه واسه یکسال پیشه! پشت برگه رو باید بخونی ! )
مولوی در حکایتی از مثنوی آورده است: "صاحب دلی، چهل روز به ریاضت نشست، تا نفْس خود را با انجام اعمال دشوار عبادی رام گرداند. شبی در خواب، سگ حاملهای را دید که بچه سگان در شکم او صدا به آواز بلند کرده بودند. صاحبدل که از دیدن چنین خوابی سخت شگفتزده شده بود، از خداوند خواست تا تعبیر این خواب عجیب را به او بفهماند. دعای او به هدف اجابت رسید و آواز هاتفی را شنید که به او گفت: آن رؤیایی را که دیدی، نمادی از لاف زدنهای جاهلان و ادعاهای انسانهای پر مدعاست".
حکایت شیخ داستان ما نیز چنین است که او خود را شیخ اصلاحات می پنداشت و شب ها در هنگام خسبیدن سگ حامله ای را می دید که بچه سگان در شکم او صدا به آواز بلند کرده بودند. اما مشاوران و ملازمان او تعبیر خواب او چنین نمودند که او حاکم شده و رعیت را اجیر خود خواهد کرد و بر آنها حکم خواهد راند. در عالم بیداری او 2 بار تصمیم به نامزد شدن برای حکمرانی گرفت که اول بار بر اثر فشار گاز طعام سرشب، خواب شیرین او را فراگرفت و موفقیت از کف بداد.
بار دویّم شیخ همه مال و منال دنیایی خود را که از خیّرانی چون شهرام خان های جزایری به کف آورده بود خرج کرد تا بل بتواند رویای شیرین خود را محقق سازد.
روزی نامه ای در آورد و ناندانی به نام "اعتماد ملی" را علم کرد، خالی بندی ها بنوشت و سیاه نمایی ها کرد، زمین و زمان را به هم ببافت و نامه ها بنگاشت تا روز رویارویی اش با حاکم فعلی دیار بر او حاصل شد.
شیخ را که نه سوادی بود و نه انصافی، بنا را بر لاف زدن ها و تهمت های بی پایه گذاشت تا بل رقیب را از میدان به در کند، او که از اداره امور خلق تنها به تجربه "نن جان" خود امید بسته بود، سیاست حکمرانی خود را به مشاوران و ملازمانش ارجاع می داد و تنها بر طبل توخالی کیاست خود می کوفت.
انتخابات برگزار شد و شیخ از آرای باطله دیار خردمندان، کمتر رای آورد و چون همیشه ساز مخالف کوک کرد، عمامه از سر برداشت و دامن بالا کشید تا شاید در این میان کلاهی صاحب شود. او نامه ای نوشت و چون بهره ای از سواد نداشت، دیار آخرت را "دیار فانی" خواند و آبروی هر چه شیخ هفتاد ساله بود را به هوا کرد، اما باز هم طرفی نبست و مغموم ماند.
شیخ پرمدعای اصلاحات همچنان شبها خواب سگ حامله و بچه سگان را می بیند و هر روز در بیداری خر خود می راند و زبان بسته را با تشرهای بی امان خود می نوازد. اما این خر را طاقتی است و عمر شیخ را نیز کفایتی !

چند وقت پیش شیخ از همه جا بی خبر و آواره و دربه در در منزل خوابیده بود که خواب دید؛ به یک کتاب فروشی رفته است و...
شیخ: به شما که عرض کنم؛ یه کتاب می خواستم.
کتاب فروش: چه کتابی؟
شیخ: به شما که عرض کنم؛ درباره اسب پوآرو.
کتاب فروش: اسب تراوا؟
شیخ: آره همون.
کتاب فروش: یه لحظه اجازه بدین، شاگردم براتون میاره.
شیخ: من چقدر وقت دارم؟
کتاب فروش: 6 هزار تومن.
شیخ: به شما که عرض کنم؛ من 6 هزار تومن وقت دارم؟!
کتاب فروش: به خیالم گفتین من چقدر باید پول بدم.
شیخ: کلا من چقدر وقت دارم؟
کتاب فروش: من چه می دونم شما چقدر وقت دارین.
شاگرد کتاب فروش: بفرمایین، اینم کتابی درباره اسب تراوا.
و شیخ بعد از خواندن این کتاب، تحت تاثیر قرار گرفت و به صرافت افتاد که در ویلای شخصی اش با چند تکه چوب و چند تا میخ یک اسب تراوا بسازد. در کار ساخت اسب تراوا، بهاءالله مهاجرانی و هخا و مخمل باف و اکبر گاف و شیخ رشیدالدین وطواط و مریم قجر عضدانلو ابریشمچی رجوی هم به شیخ کمک کردند. خلاصه این اسب آماده شد و شیخ روی زین اسب نشست و سایر افراد به وسیله دری که در بدنه این اسب درست کرده بودند، رفتند داخل این اسب و این اسب تراوا از میدان آریاشهر راه افتاد به سمت میدان آزادی و فتح تهران...
شیخ روی زین اسب: آهای جمهوری اسلامی! ما آمدیم؛ دیگر کارت تمام است. ما الان میدان آزادی را فتح خواهیم کرد. ای ننه جون! راحت بخواب که شیخ بیدار است؛ پیتیکو، پیتیکو، پیتیکو، پیتیکو...
و شیخ رسید به میدان آزادی.
نگهبان میدان آزادی: مخلص شیخ اصلاحات هم هستیم اما نقشه شما لو رفته و الان در محاصره ملت همیشه در صحنه هستین.
و شیخ که مردم را می بیند در می رود و از نو نقشه دیگری می کشد تا این بار لو نرود؛ شیخ این بار خودش هم داخل اسب تراوا می رود و اسب تراوا را مجهز می کند به سیستم کنترل از راه دور. چند ساعت بعد دوباره اسب تراوا به قصد فتح تهران از میدان آریا شهر حرکت می کند به طرف میدان آزادی و در جلوی میدان...
نگهبان میدان آزادی: عجیب است؛ چرا این زبان بسته سرنشین ندارد. آیا کسی داخل این اسب هست؟
و در اینجا زبان شیخ بد موقع باز می شود و از همان داخل اسب تراوا به نگهبان میدان آزادی می گوید...
شیخ: به شما که عرض کنم؛ من چند دقیقه برای براندازی نظام وقت دارم؟
نگهبان میدان آزادی: "من چند دقیقه وقت دارم" که تکیه کلام شیخ خودمونه! بازم که لو رفتی؟!
شیخ که باز هم خیطی بالا آورده بود، به زبانی که بد موقع باز شود لعنت فرستاد و نقشه دیگری کشید؛ قرار شد در یورش بعدی به جای شیخ، بهاء الله مهاجرانی حرف بزند و در واقع مهاجرانی شد سخنگوی شیخ در اسب تراوا. شیخ هم قرار شد لام تا کام حرف نزند تا ماجرای دو دفعه قبل تکرار نشود. اسب تراوا ساعاتی بعد دوباره به میدان آزادی رسید و...
نگهبان میدان آزادی: باز هم که سر و کله تو پیدا شد؛ تو اگر واقعا اسب هستی صدای اسب در بیاور ببینم؟
و مهاجرانی شروع می کند به عرعر کردن!
نگهبان میدان آزادی: ولی اسب که عرعر نمی کند؛ اسب شیهه می کشد.
شیخ: به شما که عرض کنم؛ این مهاجرانی در کودکی به جای شیر مادر، شیر خر خورده و زیاد عرعر می کند. به شما که عرض کنم؛ شما بگو من چقدر وقت دارم، خودم تا پس فردا برات شیهه می کشم.
نگهبان میدان آزادی: بازم که تویی شیخ! الان که دستگیرت کردم می فهمی چقدر وقت داری!
و به اینجا که می رسد شیخ بی سواد ناگهان از خواب می پرد و در عالم خواب و بیداری مدام می گوید؛ به شما که عرض کنم؛ من فقط می خواستم بپرسم چند دقیقه وقت دارم. من نظام را قبول دارم... منو کجا می برین؟
پسر شیخ: پاشو بابا داری هذیون می گی. لابد باز خواب دیدی به من تعرض شده؟!
و شیخ بلند می شود.
پسر شیخ: حالا خواب چی دیدی؟
و شیخ در اینجا هم دوباره علیه نظام دروغ می گوید و...
شیخ: به شما که عرض کنم؛ آنطور که به من در عالم خواب گفته بودند، چند تا لباس شخصی داخل اسب تراوا می خواستند به تو تعرض کنند!!!
و این در حالی است که پسر شیخ اصلا داخل اسب تراوا نبود.
پسر شیخ: حالا سندی هم داری که می خواستن به من آره؟
شیخ: به شما که عرض کنم؛ یا سند من لا سند له!ش
چند روز پیش مهندس برای یک کار واجب به موبایل شیخ زنگ زد ولی موبایل شیخ روی پیغامگیر بود؛

ـ به سیستم پیغامگیر شیخ اصلاحات خوش آمدید. برای شنیدن مواضع اقتصادی ننهجون عدد 1، گرفتن پول از شهرام عدد 2، آلت دست دشمن شدن عدد 3، نوشتن بیانیههای غلط غلوط عدد 4، مشاهده شیرینکاریهای شیخ عدد 5، عوضی گرفتن دیار باقی و دیار فانی عدد 6 و کتک خوردن از مردم قزوین عدد 7 را فشار دهید.
و اینگونه بود که مهندس نگران شیخ شد و شال و کلاه کرد تا به منزل شیخ برود. این دیدار که نزدیک یک ساعت طول کشید، جزئیاتش در زیر آمده است؛
شیخ: خیلی خیلی خوشحالیم که در خدمت شما هستیم. به شما که عرض کنم ما امشب به همه مسائل خواهیم پرداخت. ما اول برندههای بیانیه شماره قبل را اعلام کنیم؛ مهندس، از 1 تا 25هزار؟
مهندس: از بس رفتی 90، شدی عینهو عادل. راستی شنیدی؟
شیخ: بازداشت «هادی بادی» رو میگی، اون تکذیب شد.
مهندس: نهبابا، 2 نفر از متجاوزان خداجوی لواسان را در اوین اعدام کردن.
شیخ: به شما که عرض کنم، یه چیزایی شنیدم. حالا چرا قوهقضائیه اینارو اعدام کرده؟
مهندس: به جرم تجاوز به عنف.
شیخ: چاییتون سرد نشه.
مهندس: توش چیزم ریختی؟
شیخ: یهکوچولو انداختم.
مهندس: تو مثقالی چند میخری؟
شیخ: ما کیلویی میخریم.
مهندس: کیلویی؟! مصرفت مثل اینکه خیلی بالاست.
شیخ: مگه نبات رو نمیگی؟
مهندس: من میگم دستگاه قضایی باید به جای اعدام این 2 نفر با آنها وارد مذاکره میشد.
شیخ: این اعدام اصلا درست نیست. اینها در لواسان تجاوز کردند،بعد در اوین به دار کشیده شدند!!
مهندس: گنه کرد در بلخ آهنگری، به چیزش زدند گردن همون آدم رو در شوشتر!
شیخ: هر کسی هر جایی تجاوز کرده، به شما که عرض کنم باید همانجا اون یارو رو اعدام... یعنی ببخشید؛ همونجا باید با وی از در آشتی وارد شد. بالاخره هر چیزی دو دو تا چهار تا دارد.
مهندس: این متجاوزان خداجو به یک نفر تجاوز کردند، حکمشان اعدام شده است،اگر قوه قضائیه بخواهد به جرم تو رسیدگی کند، چند بار باید اعدام شوی؟!
شیخ: چرا خودت را نمیگی؟ به شما که عرض کنم من چند دقیقه وقت دارم؟
مهندس: اینجا خونه خودته، هرجور خواستی وقت را مدیریت کن.
شیخ: ما به رای یک ملت خیانت کردیم، هیچ کس هم با ما کاری ندارد.
مهندس: تو به حقر 40 میلیون تجاوزکردی، آرای خودت را از 40 میلیون کم کنیم، همین اندازه باید اعدام شوی.
شیخ: به شما که عرض کنم تو هم به حق همه ملت تجاوز کردی، آرای منافقان را از آن 13 میلیون کم کنیم، بعد آن را ضربدر همه ملت کنیم، تو باید همین اندازه بروی بالای چوبهدار.
مهندس: خودتو نمیگی که الکی تهمت تجاوز زدی؟!
شیخ: کی بود گفت تقلب؟
مهندس: من نبودم، دستم بود.
شیخ: پس من هم نبودم، آستینم بود.
مهندس: برو بچه.
شیخ: به شما که عرض کنم؛ آینه!
مهندس: ...
طبق فرموده آقای خباز که خواستار شناسایی افراد شعار دهنده در 14 خرداد شد و برخورد قضایی با اونها، ما هم در جهت تسهیل کار عزیزان قضایی، شروع کردیم به شناسوندن اونها. 
بر همین مبنا عکس برخی از شعار دهندگان برای شناسایی توسط افکار عمومی منتشر می شود:


نظرات ()